تو هم در آسانسور سوت می‌زنی!

 نقدي به نمايش «مرگ فروشنده» به كارگرداني حجت طباطبايي

http://mail-attachment.googleusercontent.com/attachment/?ui=2&ik=c70154c5e4&view=att&th=136da59fc46e5362&attid=0.6&disp=inline&safe=1&zw&saduie=AG9B_P9hO2GQw1_hG0t6nGXIaBG1&sadet=1335339350536&sads=BuedUr0Ep0m6Uw2nJM2priFmRTA

يكم: «امسال سال خوبي براي تئاتر مشهد است.»؛ اين جمله برخي از آدم‌هاي اين شهر است كه يا هنرمند هستند و زندگي‌شان با تئاتر يكي شده يا تماشاگر و پيگير تئاترند و چشمانشان به‌تازگی به نور چراغ‌ صحنه‌هاي تئاتر مشهد روشن شده است. اما علاوه بر خوشحالي به خاطر شروع خوب تئاتر در سال91، از اين هم خوشحاليم كه بعد از مدت‌ها صحنه‌اي از شهرمان، اثري را در خود ديد كه از شاهكارهاي بزرگ درام دنیاست.

متاسفانه تئاتر مشهد در دهه80، كمتر به سمت نمايشنامه‌هاي خارجي رفت و فقط به روي صحنه رفتن چند نمايشنامه چون «آنتيگونه» و «شب بخير مادر» به كارگرداني رضا حسيني را به ياد داريم كه در ابتدا و انتهاي دهه80 در مشهد توليد و اجراي عمومي شدند و هم‌اكنون «مرگ فروشنده».

دوم: «مرگ فروشنده» كه سال گذشته توليد شد و در انتهاي همان سال هم به روي صحنه رفت، هم‌اكنون در مرحله دوم اجراهايش در صحنه كارگاه نمايش شمايل روي صحنه است. حجت طباطبايي در كارنامه كارگرداني‌اش چند نمایشنامه‌ از خودش را به روی صحنه برده است که می‌توان به نمایشنامه‌های «نوای مهربان»، «مانی»، «سوگنامه رستم و اسفندیار»، «زشت و زیبا»، «ملودی آدم برفی»، «قصه‌های ترافیکی» و «روز دوازدهم» اشاره کرد. او چند نمایشنامه هم از نویسندگان بزرگ دنیا به روی صحنه برده است که نمایشنامه «سرهنگ و پرندگان» نوشته هریشتو بویتچف در دهه80 در جشنواره‌های مختلفی اجرا شد و خوش هم درخشید، اما هیچ‌گاه رنگ اجرای عمومی را ندید. «مرگ فروشنده» آخرین اثر او و کارگاه تئاتر شمایل است.

سوم: «مرگ فروشنده» به زندگي نابسامان مردي مي‌پردازد كه در زير چر‌خ‌هاي اقتصادي حكومت سرمايه‌داري آمريكا در قرن نوزدهم له مي‌شود. آرتور ميلر در تراژدي مدرنش‌، سقوط انساني عادي را نشان مي‌‌دهد كه در دنياي مستندگونه ميلر، نماينده جامعه‌اي است كه در وضعيت نابسامان اقتصادي قرار دارد. او همان‌طور كه خسران انسان خرده‏پا را در جامعه سرمایه‏سالار به نمایش‏ می‌گذارد، نیم‌‏نگاهی هم به اخلاقیات در جامعه دارد که با زوال آن جامعه ، خانواده‌ها به‏ سوی نابودی می‏روند.

«ویلی لومان» - فروشنده- دو پسر دارد و تمام عمر در تلاش بوده است تا از آن‌ها انسان‌های موفقی بسازد. «هپی» به نان و نوای کمی رسیده و «بیف» که از او بزرگ‌تر است و روزی تمام امید خانواده بوده در سی‌وچهارسالگی آس و پاس و بیکار است. آمدن او به خانه پدری درست در وضعیتی که پدر از کار اخراج و به بیماری روحی دچار شده است و مدام در گذشته و خاطراتش زندگی می‌کند، باعث بروز اختلاف بین او و پدر می‌شود. مادر سعی دارد همچنان نقش حامی و مادر را حتی برای همسرش بازی کند. درنهایت همه کورسوهای امید به خاموشی می‌گراید و پدر که بارها براي خودکشی كوشيده است، این بار موفق عمل می‌کند و با مرگش ارثیه‌ای 20هزاردلاری برای فرزندان می‌گذرد. ارثیه‌ای که بیمه آن را متقبل خواهد شد. خودکشی «ویلی» وسیله تحقق یک آرزوست؛ آرزویی واهی که آمیزه‌ای ا‌ست از شکست واقعی و پیروزی احتمالی. تن و جان «ویلی لومان» منشأ درآمد نیست، اما خودکشی‌اش می‌تواند 20هزاردلار در اختیار ورثه‌اش بگذارد.

http://mail-attachment.googleusercontent.com/attachment/?ui=2&ik=c70154c5e4&view=att&th=136da59fc46e5362&attid=0.2&disp=inline&safe=1&zw&saduie=AG9B_P9hO2GQw1_hG0t6nGXIaBG1&sadet=1335339538790&sads=hJlmjUKlHN53dlv4-u1r3creklk

چهارم: در میان آثار نمایشی بزرگ قرن بیستم، «مرگ فروشنده» را می‌توان نمونه برجسته اجتماعی-روانکاوی برشمرد. میلر با بهره‌گیری از نظریات روانکاوی-اجتماعی می‌کوشد تاثیرات مخرب جامعه صنعتی بر روان آدمی را به تصویر بکشد و با برداشتن حجاب توهمات و ایدئولوژی‌ها تصویر واقعی جامعه صنعتی را به انسان بنماياند و او را با ارزش‌های راستین انسانی پیوند دهد.

«اریک فروم» روان‌شناس و جامعه‌شناس بزرگ آلمانی عقیده دارد در جامعه سرمایه‌داری که مبنای «هویت» انسان «داشتن» است، کسانی که فاقد دارایی به معناي سرمایه‌اند، از بحران هویت رنج می‌برند. از آنجا که انسان بدون داشتن هویت نمی‌تواند از سلامت روحی برخوردار باشد، خود را تسلیم قدرتی برتر می‌کند تا با پیوند با آن احساس هویت کند. احساس «ازخودبیگانگی»، به‌طور ناخودآگاه به بیماري های روحی مي‌انجامد، اما از آنجا که فرد الگوهای جامعه‌اش را به عنوان حقیقت و اصل خدشه‌ناپذیر پذیرفته است هرگز به اعتبار آن‌ها شک نمی‌کند. در این میان کسانی هستند که به ارزش‌های غلط جامعه آگاهند، اما آگاهی‌شان را سرکوب می‌کنند. فروم انگیزه سرکوب را «ترس از انزوا و طرد شدن» می‌داند.

روانکاوی شخصیت‌ها و پرورش آن‌ها در جهان نوشتار چنان هنرمندانه صورت گرفته است که بعد از خوانش نمایشنامه احساس می‌کنی با این آدم‌ها زندگی کرده‌ای و سال‌ها آن‌ها را می‌شناخته‌ای؛ بدون اینکه آن‌ها قهرمان باشند. در بحث روانكاوي آدم‌هاي نمايش در بستر بي‌اخلاقي و در نتيجه بي‌هويتي در خانواده، مي‌توان به ديالوگ‌هاي صحنه‌هاي اوليه نمايش اشاره كرد كه بين «هپي»، «بيف»، «ويلي» و «ليندا» رد و بدل مي‌شود. وقتي دو برادر همديگر را محكوم مي‌كنند كه احساس مسئوليت ندارند و كارشان را رها مي‌كنند و به شنا مي‌روند يا وقتي پدر بيف را سرزنش مي‌كند كه او در آسانسور سوت مي‌زند، لحظات مفهومي خوبي رقم مي‌خورد كه با سخن «بيف» به اوج مي‌رسد؛ «درسته پدر اما تو خودت هم سوت می‌زنی»

پنجم: آدم‌های «مرگ فروشنده» به‌خاطر واقع‌گرایی‌شان پذیرفته می‌شوند. «ویلی لومان»‌ -شخصیت اصلی- یک قهرمان نیست. آدمی است که در شرایط مختلف واکنش‌های رفتاری خوب و بد از خود نشان می‌دهد. به نوعی او و دیگران در ارتباط با شرایط حاکم بر جامعه «مرگ فروشنده» ابزاری در جامعه سرمایه‏سالارند که محکوم به شکست هستند. به‌نوعی آنان هیچ گاه در داستان میلر قهرمان نیستند، اما در ذهن تماشاگر اثر میلر به نوعی قهرمانند که در مقابل بحران هویت ناشی از مشکلات اقتصادی جامعه آمریکا ....

در این شرایط است كه آدم‌ها با هم مقایسه می‌شوند. ويلي يك عمر ماند و دوره‌گرد هم باقي ماند، ولي بن يا عمو بن به جنگل زد و ثروتمند شد و به همين دليل است كه بن ذهنیت حسرت‌بار اوست یا با مقایسه كاركتر او با «چارلی» – همسایه« ویلی» –در بازی با او با کارت، می‌توان يافت که «ویلی» هم –با حقه‌اي كه در بازي به كار مي‌برد- دریافته است این چنددهه که فروشندگی کرده از امثال «چارلی» عقب مانده است.

حتی« لیندا» با «میس فرنسیس» مقایسه می‌شود و حتی آن‌ها با گذشته و حال « ویلی» هم مورد مقایسه قرار می‌گیرند. زن قرمزپوش تمام حسرت يك زندگي آزاد و رهاي اوست و «لیندا» –زنی که جوراب وصله می‌کند- تمام نتیجه‌ای است که می‌توان از واقعیت‌های زندگی‌ گرفت، چون «ليندا» هم قربانی دیگر فضاي بي‌رحم صنعتي آن زمان است. رنگ قرمز نمادي از شهوت است كه – طراحي لباس «میس فرنسیس»- با ماهيتش در داستان هم‌خواني كامل دارد. او هيچ گاه حسرت عاشقانه «ويلي» نيست. ويلي با زنش ارتباط عاشقانه دارد. او حسرت بزهكاري‌ آن مرد است كه امكان دارد در هر مرد جامعه آمريكايي وجود داشته باشد.

«بیف» و «هپی» هم در بستر هویت ازدست‌رفته خانواده خوب با هم مقایسه می‌شوند و به‌نوعی «میلر» آنچه را كه می‌خواهد در داستانش نتیجه بگیرد در ارتباط آن دو با «ویلی» نشان می‌دهد.

ششم: برخورد کارگردان نمایش با این متن هم تحسین‌برانگیز است و هم جسارت‌آمیز. تحسین‌برانگیز بودنش به خاطر این است که تولید شاهکارهای دنیا به دلیل تفکر و اندیشه جهان‌شمولی که در خود دارند، در هر زمان و مکانی در تماشاگران هم‌ذات‌پنداری به‌وجود می‌آورد و به‌نوعی او با انتخاب این نمايشنامه که سال‌ها در کشورمان اجراشده است، نیمی از موفقیت یک اثر نمایشی را طی کرده است. اما این متن روانکاوانه با تعدد شخصیت‌ها و زمان بسیارش، چنين جسارتی را برای هرکارگردانی به‌وجود نمی‌آورد. چون جدا از اینکه متن به شدت پایبند قواعد رئالیستی است – به‌گونه‌اي كه طراحی صحنه رئالیستی سنگینی را می‌طلبد- باید در این غربت دراماتوروژ تئاتر، دراماتوروژی شود تا هم به اندیشه‌ها و تفکرات امروز تماشاگر تئاتر نزدیک‌تر شود و هم ریتم صحنه‌ها و نمادهای مفهومی میلر در کل بدنه نمایشنامه قربانی حذفیات نشود. هرچند در این نمايش، دراماتوروژی صورت گرفته و تا حدودی هم توانسته انسجام ساختاری درام را حفظ کند و هرچند مقایسه کاراکتر در بستر درام و ارتباط آن‌ها در این جریان دراماتوروژی ديده شده است، اما برخی از صحنه‌ها مانند صحنه رستوران به دلیل كمي حذف و نه دراماتورژی، صحنه شكل‌نيافته و بی‌پایه و اساس شده است. حتی صحنه مرگ تراژیک «ویلی لومان» که پایانی بسیار تاثیرگذار برای مخاطب است و تمام نقطه سر خط حرف‌های میلر به‌شمار می‌آید، بايد در جریان دراماتوروژی پررنگ‌تر می‌شد. چون مرگ «ويلي»، برخوردي نمادين در داستان «ميلر» به شمار مي‌رود. او در بين آهن‌هاي ماشين خرد مي‌شود و نابود ....

كارگردان در اين رابطه از صداي تصادف ماشين يا خالي بودن صحنه استفاده كرده است كه هرچند سكوت و صحنه خالي از ميزانسن‌هاي منطقي «طباطبايي» به‌شمار مي‌رود، اما اي كاش كارگردان سكوت بيشتري در صحنه –بعد از مرگ « ويلي»- ايجاد مي‌كرد تا آن رخوت و ركودي كه با طراحي صحنه از ابتدا تا انتها مخاطب را همراه خود كرده بود، بيشتر به فکر و نیز به دل مي‌نشست. سكوت مرگ ويلي بعد از آن فريادش مي‌توانست فضاي دلنشين‌تري را در نمايش به وجود آورد. به‌نوعي همان تضادي كه در مقايسه آدم‌ها عنوان شد، مي‌توانست در شكل‌گيري عناصر صحنه هم به‌وجود آيد.

http://mail-attachment.googleusercontent.com/attachment/?ui=2&ik=c70154c5e4&view=att&th=136da59fc46e5362&attid=0.4&disp=inline&safe=1&zw&saduie=AG9B_P9hO2GQw1_hG0t6nGXIaBG1&sadet=1335339618991&sads=bNSHG4sHMaD4avVc60GQDSwvY00

هفتم: حجت طباطبایی -کارگردان نمایش- تا حدودي فضای رئالیستی «مرگ فروشنده» را درک کرده و هرچند تلاش دارد از تمام امکانات صحنه‌ای کارگاه شمایل، به عنوان دکور در طراحی صحنه‌اش استفاده کند، اما کوچک بودن سالن به اجرا صدمه مي‌زند.

داستان نمایشی که طباطبایی روایت می‌کند در فضای نمادیني از آهن و فولاد است. حتي يخچال يا چمدان‌هايي كه ويلي حمل مي‌كند از آهن است. طراحي صحنه كه بيشتر خانه« ويلي» را نشان مي‌دهد، هم بخشي از يك كارخانه صنعتي را در ذهنمان تداعي مي‌كند و هم يك زندان براي آدم‌هاي نمايش. اما اين طراحي صحنه آهني با فضاي خاكستري در فضاي گرم و كوچك شمايل معنا و مفهوم را تا حدي به بيراهه مي‌كشاند. چون اين نمايش بايد در فضايي بزرگ اجرا مي‌شد كه سردي صحنه را بيشتر نشان دهد. همين‌طور فضاهاي بيروني مانند حياط از طراحي صحنه برخوردار نيست و فقط با مخاطب قراداد بسته مي‌شود كه آنجايي كه«ويلي» رفته حياط است، همين.

هرچند طراحي صحنه و همچنين نور به تفكيك صحنه‌ها كمك مي‌كند و به نوعي صحنه‌هاي مرور خاطرات «ويلي» را از روياهايش و نيز صحنه خاطرات گذشته‌اش هم جدا مي‌كند، اما زماني كه مي‌خواهد درراستاي سیال بودن ذهن «ویلی» حركت كند كه از مهم‌ترين ويژگي‌هاي نمايشنامه «ميلر» به‌شمار مي‌رود، با آن همراه نمي‌شود. «میلر» در اثرش سعی داشته که نوعی فضای سیال خلق کند. او به‌صراحت در ابتدای پرده یک توضیح می‏دهد که در این نمایشنامه در و دیواری‏ وجود ندارد؛ گاهی اوقات در ذهنمان بی‏آنکه زحمت باز کردن درها را به خود هموار کنیم از درها عبور می‏کنیم.

اما در اين نمايش كاراكترها در را مي‌بينند، آن را باز مي‌كنند و بعد از آن مي‌گذرند. خالي بودن در مهم نيست، در اينجا ديدن درهاي محدوديت‌هاي مالي و نيز فكري در زندگي يك خانواده ضعيف آمريكايي اهميت دارد. نمايش همان طور از لحاظ ظاهر رئاليستي است، اما به آن نگاه مفهومي شده است و حتي گاهي از فضاي رئاليستي خارج شده است. مانند چمداني كه بعد از چنددهه حمل آن‌ها ازسوي «ويلي»، تبديل به قفس شده‌اند يا باغچه‌اي كه سبزه‌ها و ميوه‌هايش هم از آهن هستند. به هرحال باز هم در اين نمايش مي‌توانستيم برخورد واقع‌گرايانه نداشته باشيم و آدم‌ها درها را نبينند و از آن رد شوند.

تجربه این فضا و رها شدن در این سیالیت، چالش وسوسه‏برانگیزی است که «طباطبايي» مي‌توانست بيشتر از آن استفاده كند.

هشتم: حضور چند نسل بازيگر كمك مي‌كند كه ما وجود چند نسل در داستان «ميلر» را هم بيشتر درك كنيم. البته اين تمام ماجرا نيست. بازي در نقش كاراكترهايي در داستاني پر رمز و راز از زندگي در یک جغرافيايي ديگر، بسيار سخت و دشوار است و بازيگر بايد فضاي حاكم بر داستان را درك كند. بازي‌ها به دو شكل ارائه مي‌شوند؛ يا مكمل هستند مانند بازي بهادر اورعي (هوارد واگنر ) و يا محمد واحدي ( استنلی)كه به سمت تيپ رفته‌اند يا اصلي هستند مانند رضا كمال علوي، (ويلي)، بهروز ارمغان (بيف)، مريم رحمتي (ليندا) و حتي مهدي ضياء‌چمني (هپي) كه شخصيت خود را درك كرده‌اند. دسته اول كه ظاهرا چاره‌اي براي تيپ شدنشان نبوده است و لحظات نمايش را به فضاي فانتزي سوق داده‌اند، ولي دسته دوم بازي‌هاي باورپذير‌تري دارند و هركدام لحظات درخشاني هم به نمايش مي‌گذارند. اما درباره دسته دوم يك نكته گفتني است؛ بازيگر يك تحليل شخصيت دارد و يك تحليل فضاي داستان و برقراري ارتباط با ساختار درام آن. بيشتر بازيگران در تحليل شخصيت خود آگاهانه عمل مي‌كنند، اما در ارتباط با كاراكترها و درك فضايي به‌طور كامل سرد –به‌طور مثال يك خانواده در حال فروپاشي- كمي افت مي‌كنند.

در نتيجه با توجه به ماراتن زمان در نمايش -2ساعت و 15دقيقه- تمام بازيگران اصلي لحظات خوب و ماندگاري در نمايش دارند. به‌طور مثال رضا حسيني نشان داد كه بازي‌هاي بيروني را بهتر از دروني بازي مي‌كند يا رضا كمال علوي در نقش سخت و دشوار ويلي، در صحنه‌هاي دروني بسيار استادانه‌تر عمل مي‌كند؛ به‌طور مثال بازي او در لحظه‌اي كه مي‌شنود اخراج شده است يا همدلي‌اش با باغچه آهني حياط.

به هرحال همبازي شدن دو استاد مطرح و باسابقه تئاتر شهرمان -بعد از گذشت 15سال از تئاتر «يخبندان»- را بايد به فال نيك گرفت.

درنهايت از علاقه حجت طباطبايي -كارگردان تحصيل‌كرده تئاتر مشهد- به توليد و اجراي شاهكارهاي درام دنيا در مشهد، نمي‌توان گذشت.

سيدجواد اشكذري