به یاد برفهای خانه مادربزرگم...
دلنوشتهای که در مراسم تجلیل استاد رضا صابری خواندم
یک
یه اتاق سه در چهار رنگ و رو رفته. یه میز بزرگ. یه قلم و کاغذ. یه گنجینه پر از کاغذهای کاهی که هرکدوم برگهایی از تاریخند. من درگیر تفکر تاریخی تئاتر شهرم هستم. در برگهای خشک و رنگ و رو رفته تاریخ، نام تو جلوهای دیگر دارد. تاریخ ورق میخورد. ورق میزنم. ورق میزنم. وقتی تئاتر صلاحی را ورقم میزنم، به تو میرسم. وقتی تئاتر همایونی را ورق میزنم از نام تو نمیتوونم بگذرم. وقتی تئاتر ارجمند را ورق میزنم، نمیتوونم به تو نرسم و باز هم تاریخ را ورق میزنم. تو را ورق میزنم. تورق برگهای خشک و ترد تاریخ تئاتر شهرم حاکی از گذشت زمان نیست، حاکی از عظمت یه تفکر با شکوهه. یه فرهنگ غنی. چون مشتریهای پا به قرص نمایشهای تو حالا بزرگ شدن. مشتریهای پا به قرص تفکر تو اگر کودک بودن حالا جوان شدن. اگر جوان بودن حالا پیر شدن. بعضیهاشون پدر بزرگ و مادر بزگ شدن و هیچگاه «عصمت»، «سایههای بلند»و «ایاس» تو را فراموش نخواهند کرد. چون حالا خاناتیها بزرگ شدن. چون حالا رامرودیها بزرگ شدن. چون حالا عصمتیها بزرگ شدن. پدربزرگ و مادر بزرگی شدن برای خودشون. آنها دیگر قصه تو را فراموش نمیکنن. عبور معنای غریبی است در جریان متفکرانه تئاتر تو.
دو
بوق ممتد. جواب نمیدهد. بوق ممتد. در دسترس نیست. اول نگران میشوم و بعد شاید کمی دلخور و باز هم بوق ممتد، باز هم جواب نمیدهد و باز هم او در دسترس نیست. کمی بد جنسی را چاشنی رفتارم میکنم و زنگ میزنم خونه. صدای خواب آلودش تمام ذهنیتم را دربارهاش پاک میکند. انگار بیدارش کردم. او بیدار بوده تا دیر وقت. مثل همیشه. هر وقت زنگ میزدم و صداش دو رگه بود خواب آلود، نوید این را میداد که یه اتفاق نو و مبارک در راهه. یه تفکر داره شکوفه میده. همین که میپرسم از کارهای جدیدت چه خبر، تموم کارهایی که دیشب انجام داده را صادقانه بیان میکنه.
...و من میمونم با یه انتظار کشنده برای دیدن یه هنر. یه انتظار کشنده پشت خط تماس. پشت زنگهای ممتد یه تفکر. پشت تاریخ ماندگار یه هنر و یه آدم هنر. من به یاد برفهای خانه مادربزرگم میافتم که وقتی آب شوند بوی بهار تمام خونه را در برمیگیره، حتی اگه دیگه مادر بزرگ و پدربزرگ نباشن. حتی اگه صدای زمانه بگیره. حتی اگه دیگه مادر بزرگ و پدربزرگ نباشن. حتی اگه کسی جواب زنگهای ممتد قلب یک انسان را ندهد. حتی اگه دیگه مادر بزرگ و پدربزرگ نباشن.
سه
یادته. اون روز بهم گفتی هنرمند باید مردمی باشه. من، راستش ببخشید نفهمیدم چه گفتین. رفتم تو فکر. تا یهکم خندیدم گفتی چرا میخندی؟ گفتم واقعا هنرمند مردمی در تئاتر مشهد وجود داره!؟ مکث کردی. یکی بهت تماس گرفت. تو با او خیلی صمیمانه حرف زدی. از همهچی میگفتی. از الآن، از گذشته. چای میخوردم. حرف میزدی. به تلویزیون خیره شده بودم. حرف میزدی. از تجربیاتت از نمایشنامهنویسی میگفتی، از کارهایی که کردی، از سختیهات، از بیمهریهایی که کشیدی و در نهایت از عشقی که همیشه باهات بوده. رفتم پای پنجره. حرف میزدی. بیرون را نگاه میکردم. حرف میزدی. داشت غروب میشد. حرف میزدی. یهپیرمرد با یه پیرزن، دست نوهشان را گرفته بودن داشتن میرفتن خونه. تو دیگه حرف نزدی. گوشی تلفن را گذاشتی. اومدی کنار پنجره. پنجره را باز کردی. همانطور که نفس عمیقی میکشیدی، بیرون را نگاه کردی. اون پیرمرد و پیرزن که دست نوهشان را گرفته بودن و داشتن میرفتن خونه، از اونجا رد شدن. همانطور که از پنجره بیرون را نگاه میکردی گفتی؛ تازه وارد تئاتر شده. تعجب نکردم. گفتی خیلی جوونه. تعجب نکردم. گفتی اول راهه. تعجب نکردم. چون قبل از اون برایم از خصوصیات یه هنرمند مردمی گفته بودی. اون روز هیچ وقت تموم نشد ولی پیرمرد و پیرزنی که دست نوهشون رو گرفته بودن و داشتن میرفتن خونه و از کنار پنجره رد شده بودن، بالاخره به خونهشون رسیدن.
چهار
لباس چارخونهات را پوشیده بودی. موهایی جو گندمیات هنوز یادمه. لباس چارخونهات را پوشیده بودی. اون روز. اون لباس چارخونهایی که خونههای سفیدش خیلی بیشتر بود از خونههای سیاش. یادته. لباس چارخونهات که خونههای سفیدش بیشتر از خونههای مشکی بود رو روی شلوارت انداخته بودی. گفتم؛ تغییر قیافه دادی استاد؟ خندیدی. خندیدم ولی اخمت نذاشت تا بیشتر از جوون شدنت بگویم. فهمیدم بدجور زدم به خاکی. فهمیدم تو بدجوری از پیری بدت میاد. چشمات بهم میگفت کدام جوون بیشتر از من کار تئاتر میکنه. مغزم عقب گرد زد. چند سال گذشته در ذهنم مرور شدن. دیدم. هر سال دو تا سه نمایش و چندین کار دیگه. اون روز هیچوقت یادم نمیره. اون روزها گذشت و مرد چارخونهپوش تئاتر شهرم دیگه اون لباس چارخونه سیاه و سفیدش را نپوشید چون دیگه با اسب و فیل و شاه و وزیر هیچ احتیاجی نداشت. معما حل شده بود. او حالا تو صفحه خوشرنگ زندگی صحنهایاش عبور کرده بود، بدون اینکه به فکر فتح قلعهای باشه. او هنوز هم به کودکی و قصه مادر بزرگها و پدر بزرگها فکر میکنه. قصه معمای زندگی سیاه و سفید آدمها و فتح هزاران مشکلات بشری.
پنج
هر وقت چمدانی رو میبینم یاد نرفتنت میافتم با یک خنده نگران.تو نرفتی. یادته میگفتی بعضی مواقع آدمها باید همت داشته باشن تا بتونن فعل منفی را صرف کنن. تو هم جرائت را با همتت یکی کردی و فعل نرفتن را خیلی خوب صرف کردی. چراغ کم سوی خونه برایت جذابتر از چراغهای پرطمطراق شهری بود که هیچگاه آسمانخراشهاش با روحیه لطیف تو همخوانی نداش. تو هنوز به گذشته خودت میبالی. حوض وسط خونه پدری با اون ماهیهای خوش رنگ قرمز و هندونههای سردی که قرار بود یلدای خوبی را برای خانوادهات ارمغان بیارن، را هنوز از یاد نبردی. تو سالهاست که در مشهد ماندهای برای خاطراتت با همه خستگيهات. ملامت كشيدی، ماندی. حمايت نديدی، ماندی. مشكلات را با جان خريدی و بازهم ماندی و جالبتر اینکه هنوز پاهات قویند. یادته میگفتی وقتی یک جوون خونه را ترک کنه، خونه باز هم روشن میمونه ولی اگر مادربزرگ یا پدربزگ، خانه رو ترک کنن حتی خیلی کوتاه برن سفر، خونه تاریک میشه. شاید خاموش خاموش.
شش
اون شب یادته. جشنواره تئاتر فجر. چند سال پیش. وقتی مورد ستایش تئاتر کشور شدی و تمام تئاتریهای تالار وحدت برای چند دهه زحمت تو قیام کردند. یادته. یهشب زیبا و خاطرهانگیز هم برای تو بود و هم برای مشهد. تجلیل تو در تهران و اصفهان و چند جای دیگر یه حدیث تلخی بود برای ما و یک سوال بزرگ برای بعضیها؟ .......... چرا تو در شهر خودت غریبی؟
یادته میگفتی مادر بزرگها و پدر بزرگها وقتی هستن، غریبند و گاهی سر و کارشان به خونههای سالمندان میرسه ولی وقتی از پیشمون میرن یادمون میافته که اونا سالها رنج و زحمت را به جون خودشون خریدن. گذر زمان بدجوری خاک فراموشی بر مغزمان میپاشه. همانطور که نمیدونیم آقا بزرگهای روزهای سخت تئاتر مشهد کجای این خاک غریب خاکند. ما باید قبل از رفتن بابا بزرگها و مادر بزرگها، برایشان کلاهمان را برداریم و آنها را دوست بداریم. اونا قدمت خاطرات یک زندگی هستن.
هفت
تو چهاردهه در مسير تئاتر پرطمطراق مشهد و كشور گام برداشتی و تاريخ تئاتر این شهر تو را خوب حفظ است. تو با پيشينه چهاردهه رنج وزحمت درهنرهاي نمايشي كشور، كوله باري از تجربهای و ميراث ارزشمند برای تئاتر شهرم. تو سرمايه ارزشمندي در تئاتر غني شهرمان هستی كه باید با جان و دل حفظت كرد. ميراثي كه تئاتر ملي ستايشات كرد و تا ابد ميكند. از من نخواه بهتو بگویم دکتر یا چنین عناوینی. تا دلت بخواهد در این مملکت دکتر داریم. مهندس داریم. استاد هم داریم. اما آنچه کم داریم یک استاد وارد میدونه که طنین صدای قلب کوچیکش تمام فضای تئاتر مشهد را پرکند. ابهتش شیرین باشه. استاد مسلم تئاتر شهرم رضا صابری.
تابستان گرم و شیرین هشتاد و نه
مشهدتئاتر