نقدی به خوانش نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی»
مانیفست امید در میدانی از ترس تا...
نقدی به خوانش نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی»
حسین وحدتی، منتقد مطرح تئاتر
اگر نوع ورود به خوانش از هر نمایشنامه و فضای ذهنی که در پایان آن خوانش در ذهن تماشاگر به وجود میآید را ملاک و سندی برای قضاوت و سنجش صحیح از تحلیل و فهم گروه خوانشگر در نظر بگیریم، باید خوانش نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی» را ممهور کنیم به مهر و نشانی از رویکرد صحیح به متن.
چرا که از همان ابتدا با شروع موسیقیایی شعور شنوایی مخاطب را به تم نمایش وارد میکند و بااجرای دو بازیگر آن نیز رفته رفته به تکامل میرسد. هرچند ممکن است کسالتی نه حتما ًدر جانمایه اثر بلکه بیشتر در لحن و صدای گزارشگونه نقش کیت شنیده شود و باعث رنجش شود اما این معنای کسالت در لایهای از فضای نمایش و ادبیات انتخابی آن جاری است. که شاید مربوط به بازسازی و حس آمیزی آزاردهندهای باشد که در روح و روان شخصیت دورا و کیت وجود داشته و خانمها -پانیذ یعقوبی و نازنین تفضلی- در این مسخ شدگی متن گرفتار شده باشند. که این تلخی کسالتگونه که از همان ابتدا نارضایتی عمیقی را در جان مخاطب مینشاند از جوهره تلخ فضای مربوط به آسیبهای جنگ و تجاوز باشد. اما حتم نوع بازی که انتخاب شده بود. گزارشی را و مستند تلخی را در قابهای سیاهی از صداهای رنج آلود دورا و بیاعتمادی روح و روانش نسبت به پرستارش -کیت- که او را همچون یک سرباز جنگی آمریکایی میدانست نه یک روانپزشک بالینی، چنان در لایههای زیرین ذهن آن دو نشان میداد که جای تردیدی برای ایجاد نفرت و انزجار در مخاطب باقی نمیگذارد خاصا که این نفرت عمیق دورا از آمریکا برای مخاطب ایرانی این نمایش از خواستگاه تاریخی نیز مورد حمایت قرار میگیرد و لذا حسها بیشتر ملموس میشود و مخاطب را با دورا و گاهگاهی با کیت همنوا میسازد. این ستیز دورا بیشتر میپسندیم چرا که همزاد پنداری در درون متن وجود دارد. همین تبدیل به خاطرهای قوی میشود در خارشگاه ذهنی و خلوت روحی مخاطب تا ستایشگر این دو خوانشگر بشوند. خاصا پانیذ یعقوبی بعداز گذر از صحنههای 4 و 5 مسخ این فضا شده و تماشاگر راهم باصدا وچهره دردمند خود همراه کند و این معنای دیگری هم دارد و آن اینکه در انتخاب بازیگر درست عمل شده است چرا که عصیان و اعتراض و خشم در لحن و چهره و صدای پانیذ یعقوبی دائمی بود که ضرورت نقش هم همین بود. و آن سو کسالت و ناامیدی و یاس و درعین حال حس انسان دوستی و نیاز به بقایی که بیرمق شده است در چهره و صدای نازنین تفضلی برای نقش کیت همخوانی داشت که باعث میشد کار خوانش آنها با کمی زیرکی قابل باورتر شود که به نظر میرسد هنوز جای تامل بیشتری برای هر دو بازیگر در یافتن ابعاد پنهان مانده از حس و حالات روانی آن دو شخصیت وجود دارد که انگیزهای باشد برای اجراهای دیگری از این نمایش. در پایان باید از ریخت و قواره چیدمان خوانشگران و اکت خوان و فرو رفتن شان در آن صندلیهای پلاستیکی نامربوط گلایه کرد نه از آن نوع گلایههای مربوط به نبود امکانات. آخر چه حکمی است که حتم باید خوانشگران در هر خوانشی روی صندلی جلوس کنند؟ آیا نمیشد خاصا در خوانش این متن که هم تم و هم فضا و شخصتهای نمایشی آن بگونه ای بود که ایستادن دورا و کیت را در میان صحنه رخ در رخ هم حتی تا انتهای اجرا داشته باشیم و با تغییر هر صحنه یک چرخش 45درجهای درجا به سمتهای چپ و راست همدیگر داشته باشند تا از آن ریخت فرو رفتن بیمنطق در صندلیهایی که خودش شخصیت را به فضا القا میکرد پرهیز میکردیم؟ چرا در خوانشها انگار بایدی وجود دارد در اینکه ذوق و سلیقه چیدمان گروه خوانش را شلختهوار برگزار کنیم؟
مشهدتئاتر