همراه با نقد نمایش های جشنواره ششم تئاتر دانشجویی- مشهد   (4)

ترنجی که خوش بافت نیست

یادداشتی برای نمایشِ ترنج به کارگردانیِ علی سمیعی

حامد امان پور

در ششمین دوره ی جشنواره ی معظم تئاتر دانشجویی از نوع دانشگاه آزاد طرح چند پرسش اساسی ضروری می نماید. پرسش هایی که پیش از این نیز در یادداشت هایی به هم پیوسته در سال های ماضی به بازیِ بولتن های رنگینِ جشنواره ها رفته بودند؛ بیش از هر چیزی در تئاتر دانشجویی به انتظار چه می نشینیم؟! اساسن تعریف تئاتر دانشجویی چیست؟ آیا جز اینست که تئاتر دانشجویی نشان دادن خلاقیت و ایده های نو از سوی ذهن های پویا و بکر است؟ جهان خلاقه ای که نیرو محرکه ی آن تفکرِ نابِ دانشجویی ست که از سرچشمه های جوانِ امروز جاری و ساری می گردد.

 جناب کارگردان آنچنانی که رفت در این نوع تئاتر می بایست یکسره یورش بُرد به چهارچوب های نخ نما و از رده خارج شده ی میزانسن و بازی و ... همیشه آنچه که معمول است و آنچه که نسل قبل شما کرده اند بهتر نیست (این تجربیات گذشته تنها چراغ راه اند. چونان آتشی که به دست بعدی ها سپرده می شود.)، می شد تار و پود ترنج را در حال و هوایی دیگر علم کرد و می شد ترنجی نو با طرحی تازه درانداخت.

کارگردانی یکسره خود را به دستان نمایشنامه سپرده است و این ماجرا پایان خوشی ندارد، چرا که نمایشنامه به تنهایی نمی تواند بارِ اجرا را به دوش کشد. اجرا ریتم مناسبی ندارد هرچند که در لحظاتی موفق عمل می کند که این ملاحت از جهان متن نفوذ می کند. میان جهان متن و جهان مخاطب که ما به عنوان اجراکننده برسازی می کنیم، پروسه ای شکل می گیرد که بدان کارگردانی اجرا می گویند. ترنج از لحاظ کارگردانی طرحی اساسی و منظم را ندارد. 

بازی ها در کلیت خوب به نظر می رسند اما با طرحِ الکن کارگردان نمی خوانند. نتیجه این می شود که به نظر می رسد، بازیگران خلاقیتی از خود نشان ندادند و گویی در اولین مرحله که تجزیه و تخلیل شخصیتها است با مشکل مواجه شده اند چه برسد به درآوردن لحن و صدا و حرکات ریز و درشت، می توان گفت همه به سوی تیپ گرایی رفته بودند. اینچنین بود که قابل لمس نبودند. وقتی بازیگری نقش را اشتباه فهمیده باشد دیگر همه چیز تمام است و هیچ بازوی کمکی (حتا تشویق تماشگران) نمی تواند او را از درافتادن به کف صحنه، بلند کند.

از اینها که بگذریم نکته ی دیگر اینکه، در تعویض صحنه ها و رفتن نور و آمد و شد بازیگران و بازی سازها (که حضور این بازیسازان بسیار آزار دهنده است) چه بلوایی به پا می شد و ریتم کلی نمایش را دستخوش خود کرده بود و نمایشی که در ابتدا کوبنده شروع شد در آخر موجب در آمدن سمفونیِ صدای صندلیها و پچ پچ تماشگران شد. در هر تاریک شدن صحنه و باز آمدن نور، مخاطب از فضای نمایش دور می شد و این تقطیع ارتباط مخاطب و نمایش، ضربه ی مهلکی و البتن کاری بر جان خسته ی ترنج بود. می شد به راحتی از این چالش گذر کرد و تدبیری برایش اندیشد ولی حیف که این کار از خلاقیت به دور بود و آنچه که اجرا را پیش میبرد تنها متن نمایش بود  که آنهم زیر سرسری گرفتن های طراحی و کارگردانی و بازی ها، عاجزانه، دست و پا می زد تا قصه ی آدم هایش را روایت کند، آدم هایی که به حق شیرینی ها و جذابیت های خود را دارند و مخاطب مایل است این اشخاص را بشناسد و سرنوشتشتان را دنبال کند ولی اغراق در بازی ها  و همانطور که اشاره شد نشناختن زوایای پنهان کاراکترها و نمایش صحیح آنها که همگی بر دوش بازیگر است به خوبی ادا نشده بود. فقط در یکی دو مورد ( قاسم و مهتاب) می توان گفت شخصیت ها قابل لمس و واقعی به نظر می آمدند.

ترنج با تمام کم و کاستی هایش در لحظه هایی موفق و سرحال بود که پیشنهاد می شود تیم اجرایی با در نظر گرفتن نقاط قوت خود به تمرین بیشتر پرداخته و اجرای بهتری را بسازند.